مردی با یک قلم آبی!

در حال حاضر که این یادداشت را به نگارش درمی‌آورم، برایم باورپذیر نیست که تنها چند ماه پیش، وصال روحانی در بخش فرهنگی روزنامه کنار ما نشسته بود و با کاغذهای کاهی‌اش، که همیشه همدمش بودند، مطالبش را می‌نوشت؛ از محتوای تألیفی خود تا ترجمه‌هایی از آثار سینمایی جهانی. او نیز سوژه‌هایی که من به او سفارش داده بودم به آن کاغذها منتقل می‌کرد یا ایده‌هایی که خودش به من پیشنهاد می‌داد را بر روی همان کاغذها به تصویر می‌کشید.

تقدیر این بود که آغاز فعالیت من در روزنامه ایران در نقطه‌ای با پایان کار و بازنشستگی او پیوند بخورد، اما ناگزیر نمی‌دانستم که این تقدیر چند ماه بعد، داستان مرگ او را رقم می‌زند؛ قصه روزنامه‌نگاری که با وجود اینکه در محیط شلوغ تحریریه همواره در سکوت و با کم‌گفتاری‌اش مشغول به فعالیت بود. من که سال‌ها قبل از ورود به عرصه روزنامه‌نگاری، نام و یادداشت‌ها و ترجمه‌های او را در صفحات مختلف روزنامه‌ها خوانده بودم، هرگز تصور نمی‌کردم که او به این حد آرام و کم‌حرف باشد. به‌نظر می‌رسید عواطفش را با حروف و به واسطه کاغذ و قلم بیان می‌کرد و کلام را بر واژه‌ها ترجیح می‌داد.
به‌طور طبیعی او بیست سالی از من بزرگ‌تر بود و تجربه حرفه‌ای‌اش او را به عنوان یک روزنامه‌نگار پیشکسوت به رسمیت می‌شناخت. همین کافی بود تا در ابتدا وقتی قصد داشتم مطلبی به او سفارش دهم، تا حدی احساس خجالت کنم، اما تواضع و فروتنی او، تعامل را برایم آسان و به یک همکاری دوستانه تبدیل کرد.
بدون اغراق او از خاص‌ترین و بی‌نظیرترین روزنامه‌نگارانی بود که در طول دوران حرفه‌ای‌ام با آن‌ها آشنا شدم و ماه‌ها همکار بوده‌ایم. اگر بخواهم او را توصیف کنم، می‌توانم بگویم که وصال روحانی نماد یک روزنامه‌نگار کلاسیک و اصیل بود؛ روزنامه‌نگاری که اهل خودنمایی و جنجال نبود و به‌دور از هیاهو و با درک عمیق، روزنامه‌نگاری را به عنوان دغدغه‌ای واقعی می‌نگریست. حتی در طی سی‌واندی سال که در عرصه رسانه‌ها فعالیت می‌کرد، شاهد عکس‌های بسیار کمی از او هستیم و حتی گوشی تلفن همراه هم نداشت.
او به نظر می‌رسید دنیا را با نگاهی خاص می‌نگرد و زندگی‌اش را در دنیای فردی و شخصی خود جاری می‌ساخت. او کمتر سخن می‌گفت، اما هر زمان که زبان به کلام می‌گشود، می‌توانستید رد عشق و علاقه‌اش به فوتبال، سینما، هنر و البته آگاهی و دانشش در این زمینه‌ها را احساس کنید. او روزنامه‌نگاری پر از رمز و راز بود که سکوتش مملو از ناگفته‌هایی بود؛ ناگفته‌هایی که هرگز به کاغذ ننوشت و آن کاغذهای کاهی همیشگی‌اش، عشق‌نامه‌ای به شمار می‌آمد، روایت عشقش به فوتبال و سینما. گویی آن کاغذهای کاهی گواهی بر دغدغه‌های او بودند، نه دردهایی که او را رنج می‌داد. او تک و تنها بود و صرفاً به کارش عشق می‌ورزید؛ به نوشتن در سکوت، به روزنامه‌نگاری بدون سر و صدا و حاشیه. او به‌گونه‌ای به نظر می‌رسید که سال‌های طولانی، بار تنهایی‌اش را به دوش می‌کشید و وسعت تنهایی‌اش به قدری گسترده بود که کسی به آن نزدیک نمی‌شد. زمانی که در شلوغی تحریریه او را ساکت و آرام در حال نوشتن پشت میزش می‌دیدم، به یاد جمله معروف سهراب سپهری می‌افتادم: «وسیع باش و تنها، سر به زیر و سخت.»
به‌نظر می‌رسید او ارث‌بر این شعر سهراب بود: «به سراغ من اگر می‌آیید نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من…» او عمری را در راه نوشتن و روزنامه‌نگاری گذراند و از عشق به آن زنده بود. هرگاه که میان عاشق و معشوق فراق ایجاد شود، معشوق از پا درمی‌آید.
جان وصال به شور و حرارت روزنامه‌نگاری وصل بود و شاید جدایی‌اش از آن، او را به تکه‌تکه کردن کشاند. او تلفن همراه نداشت و شاید از معدود افرادی بود که برای پیگیری کارهای اداری‌اش، تلفن خانه‌اش را به من داد. بی‌نظمی و ناامیدی ناشی از بازنشستگی به او فشار می‌آورد و در آخرین گفت‌وگوهای تلفنی‌مان، گفته بود: اگر جایی برای نوشتن پیدا کردی، به من اطلاع ده.
تنها نشد؛ نه تقدیر مهلت داد و نه فضایی برای نوشتن یافت شد که به او بگویم بنویس، مجدداً بنویس وصال. و تصور نمی‌کردم که بین نوشتن و نام وصال روحانی، مرگ بهانه‌ای شود که به جای سفارش مطلب به او، از او بنویسم؛ در سوگ نبودنش. هنوز برخی از لوازم شخصی‌اش در دفتر روزنامه باقی مانده است؛ چند خودکار و تعدادی از آن کاغذهای کاهی. به این کاغذها می‌نگرم و می‌اندیشم که او هنوز حرف‌های زیادی برای بیان داشت تا بر آن کاغذهای کاهی بنویسد، اما سرنوشت مانع از خلق آن‌ها شد و آن ورق‌ها برای همیشه خالی ماند. یادش همیشه در دل‌ها زنده خواهد ماند.

رضا صائمی

257 251

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا